هامفري (مستر همفر)

23

مزدوران انگليس، خاطرات همفر جاسوس انگليس در كشورهاى اسلامى (فارسى)

دبيركلّ گفت : بدون شكّ تو موفّق خواهى شد ؛ ولى من اميدوارم كه تو در اين مأموريّت از ديگران هم پيشى بگيرى . اى همفر ! مأموريّت تو در سفر آينده دو چيز است : اوّل آنكه ، نقطهء ضعف مسلمانان را بيابى و اين كه ما چگونه مىتوانيم از طريق ضعف ايشان به كالبدهايشان نفوذ كنيم و مَفصَلهايشان را بشكنيم ، چرا كه اساس موفّقيّت و پيروزى بر دشمن ، همين كار است و بس . دوّم اين كه ، تو خود اين امر را انجام دهى ، پس هر گاه بر نقطهء ضعف آنها دست يا بى و بتوانى اين مأموريّت را تمام كنى من اطمينان دارم كه تو از همهء جاسوسان ما موفّقتر خواهى بود و لياقت نشان مخصوص وزارت مستعمرات را دريافت خواهى كرد . من شش ماه در لندن ماندم و با دختر عموى خودم « مارى شواى » - كه از من يكسال بزرگتر بود - ازدواج كردم ، چرا كه من بيست و دو ساله بودم و او بيست و سه ساله ، او دخترى با هوشى متوسّط بسيار زيبا با تحصيلاتى معمولى بود . من زيباترين روزهاى زندگيم را همان روزها با او گذرانيدم ، از من حامله شد و من بىشكيب در انتظار مهمان جديد بودم كه دستورهاى اكيد و پياپى از وزارت مستعمرات رسيد كه بايد به سرزمين عراق بروم همان كشور عربى كه خلافت عثمانى از زمانهاى خيلى گذشته آن را به استعمار خود درآورده بود . از اين دستورات كه در وقت انتظار تولّد فرزندم رسيد متأسّف شدم ؛ ولى نهايت كوشش و تلاش من كشورم بود و دوست داشتم در ميان رفقايم مشهور شوم كه اين دو ( يعنى كشورم و شهرت يافتنم ) بر عواطف همسرى و پدرى رجحان داشت . از اين رو ، در پذيرفتن اين مأموريّت ترديد نداشتم ، گرچه همسرم بسيار اصرار مىنمود كه اين مأموريّت را تا بعد از ولادت فرزندمان